روز به دنیا اومدنت
سلام قربونت بشم خوبی داداشم؟؟؟؟
داداشی از 1 روز از قبل از به دنیا اومدنت مامان جون و باباجون به همراه خاله مرضیاز اصفهان اومدن تهران!! قرار بود اول 5 شنبه به دنیا بیای اما بعد از این که فهمیدیم طرح ترافیک رو براداشتنید چهارشنبه شد روز به دنیا اومدنت دقیقا روزی که من باید کارنامه ام رو می گرفتم !!!!سشنبه ساعت 11:00صبح مامانجون و باباجون و خاله مرضی و محمد مهدی رسیدن خونمون ناهار رو خوردیم اون موقه همه فکر می کردن قراره 5 شنبه به دنیا بیای اما وقتی بابا شب اومد خونه من بهش گفتم بابا فردا باید بریم کارنامه ام رو بگیرم بابا گفت فردا که مامانت زایمان داره گفتم فردا؟؟؟؟گفت آره. مامان تا فهمیدگفت ای واااا!!!بلند شد وساکت رو گذاشت بیرون یه سری لوازم مربوطه رو برداشت !!!!!قرارشد شب خاله اخونه ما بخوابه که فردا با مامان بیاد بیمارستان فردا صبح ساعت 5:30 دقیقه از خواب بلند شدیم زود صبحانه رو اماده کردم و یه فلاکس چایی با یکم تنقلات گذاشتم تو سبد و دادم دست بابا خیلی دوست داشتم بیام اما باید مواظب زهرا بودم در ضمن باباجون و محمد مهدی هم خونمون بودن نمی شد برم!! قرآن برداشتم و رفتم طرف مامان، مامان از زیرش رد شد و رفت!!! همه که رفتن قرآن برداشتم و به گفته ی آرزو دوستم برا مامان یکمی قران خوندم . نمی دونم چرا وولی خیلی دلم شور می زد ساعت حدودای 7 بود که خوابیدم ساعت 8 بلند شدم و رفتم حمام و اومدم صبحانه رو آماده کردم و لباس پوشیدم و با باباجان رفتم کارنامه گرفتم تا رفتم مدرسه همه تبریک گفتن ولی تو هنوز نرفته بودی ت و اتاق عمل وقتی اومدیم خونه ساعت 10 بود مامان جان و بابا اومده بودن خونه بابا گفت هنوز مامان نرفته بود تو اتاق عمل تازه کلی هم از صبح تا وقتی به دنیا اومدی زنگ خور داشتیم چه خونه وچه گوشی من چه گوشی باباجا ن و چه گوشی مامانجان!!!!!خلاصه ساعت حدودای ..:1بود که خاله زنگ زد و گفت مامان رو بردن تو اتاق عمل وقتی این رو گفت خیلی خوشحال شدم !!!!!!!و ساعت 2:00بود که خاله زنگ زد و گفت محمد علی ساعت 1:25 دقیقه به دنیا اومده و الان مامان تو ریکاوریه !!!!!!ا تاساعت 4 بیش تر ملاقات نیود ولی مامان رو 5:30 اوردن تو بخش ما هم 6:00 رسیدیم بیمارستان رفتیم تو ولی چون ساعت ملاقات تموم شده بود نمی ذاشتن زهرا و بابا واینا بیان تو!! تنها من جام رو با خاله عوض کردم و رفتم تو !!تو این مدت زهرا خیلی گریه کرده بود !!چون می خواست مامان رو بیبینه اما خوب بابا اینا سرش رو گرم کردن تا رفتم تو اتاق این قدر قربون صدقه ات رفتم دلم نمی خواست برم اما باید می رفتم 5 ،6 نفر آدم بیررو ن معطل من بودن!!!!شب برا سرگرمی زهرا رفتیم شهروند بابا اونجا برات یه استخر بادی گرفت هرچند الان به دردت نمی خوره ولی خوب چه میشه کرد بابائه دیگه!!!وقتی اومدیم خونه زهرا یکم نا آرومی کرد اما خاله آرومش کرد و خوابوندش. فردا ساعت 11 رفتیم بیمارستان تا اومدیم خونه ساعت 1:00 بود و ساعت 1:00 اولین قدم توی خونه ما بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
الهی من قربونت برم ایشالله که همیشه سالم باشی عشق آبجی!!!!!!!!


روز به دنیا اومدنت
