تولدت مبارک عشق من
برای این روز که روز موعوده خیلی وقته دارم فکر می کنم که چی بنویسم اما هر بار می نویسم بعدش کاغذ رو تو سطل آشغال پیدا می کنم هیچ کدومش به دلم نشست منم گفتم بخیال بابا همون روز میرم یه چیزی می نویسم حالا میخوام از اولش بگم روزی که فهمیدم قراره به خونوادمون یه عضو جدید اضافه شه تا کلی وقت توشک بودم داشت شاخام در می اومد اما چی میشد کرد جدی جدی یکی داشت بهمون اضافه میشد اولش نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت می گم ناراحت چون تفاوت سنی مون زیاد می شد ،۱۵ سال اوووووووه ،و می تونم بگم که تا وقتی که هنوز اعلام موجودیت نکرده بودی هیچ حسی بهت نداشتم داداش گلم اما بعد از وفتی اعلام موجودیت کردی ،وقتایی که مامان نسشته بودا یه دفعه تو شکمش موج مکزیکی میرف...
نویسنده :
محمد علی
11:21


